فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام بر عسل های مامان

جمعه گذشته 11 دی ماه مصادف با اولین روز سال میلادی 2016 زهرا جونم ما رو غافلگیر کرد و چهار هفته زودتر از موعد بدنیا اومد.

زهرا خانومی بیمارستان پاسارگاد متولد شد و خیلی کوچولو هست و 2کیلو و 800گرم وزنش و 50سانت قد دختری بود.

روز سه شنبه که دختری رو مجددا چک زردی کردیم عدد زردی از 13به 15 رسیده بود و دو روز دستگاه فتوتراپی کرایه کردیم و زهرا جونم زیر نور بود و خیلی کلافه شده بود و دیروز آزمایش مجدد دادیم و عدد زردی 9 بود. 

و اما فاطمه سما جونم که خواهر دار شده و اولش متناسب با سنش دختری یه کم بدقلق شده بود و با کمک عمه امنه جون فاطمه سما نسبت به خواهرش محبت داره و حسابی دیدن نی نی کوچولو براش جالبه، اما خب باید خیلی مراقب باشیم چون متوجه آسیب پذیر بودن زهرا جون نیست.

چهارشنبه اومده پیش زهرا و میگه آبجی علی اکبر رفت من هستم خب!!!!! من اینقدر از دستش خندیدم که نگو

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۱٧ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام بر عسل طلاهای مامان

محرم امسال با حضور شما دو تا رنگ و بوی دیگری داشت، به لطف امام عشق امسال هم توفیق حضور در هیات رو داشتیم و این حضور رنگ و بوی مادرانه داشت. ماشاالله فاطمه سما یک دقیقه هم نمی نشست و مسئول انتظامات بود و به بچه ها میگفت پیش مامانشون بشینن. خلاصه اینکه من همش دنبال شما بودم، البته حسابی به خاله طاهره هم زحمت دادیم و یکی دو شب هم تا شروع سینه زنی پیش بابا بودی.

-یک شب که دنبالت توی حسینیه بودم کنار یک خانمی نشسته بودی وقتی آمدم اونجا خانم بهم گفت داداش این کوچولو کو؟؟؟ من گفتم داداش نداره گفت خودش بهم گفته اسم داداشم علی اکبر!!!!!

-چند روز پیش فاطمه سما یه چیزی بهم میگفت که من متوجه نمیشدم و هرچی هم می‌گفتم دختری شاکی میشد که نه. بعد علی اکبر گفت غذا میخواد!!!! و فاطمه سما هم خوشحال که متوجه منظورش شدیم. حالا این علی اکبر فسقلی مترجم شده برای ما

-فاطمه سما چند وقتی که سرماخورده و منم با خود درمانی مشغول مداوا بودم، دو شب پیش نصفه شب حسابی سرفه کرد و بعد رفت کیف من رو برداشت و گفت بریم دکتر، وای اون لحظه بابایی اینقدر خندید و خیلی براش جالب بود.

-فاطمه سما اینقدر بامزه میگی من بوس دوست ندارم که دلم میخواد اون لحظه حسابی بچلونمت. وقتی هم به دل مامانی نگاه میکنی میگی زهرای منه و معلوم حسابی عاشق آبجی کوچولو هستی.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/۸/۱٢ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام دخترهای عسلم

از دیروز به فاطمه سما میگیم مداد برای چیه؟؟؟  و در کمال تعجب می‌شنویم که مداد برای ابرو!!!!!

بعد هم مداد رو میکشه به ابرو و چشمش

جل الخالق!!!!

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/۱٩ ] [ ٥:٤٩ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

دخترهای کوچولوی مامان

سلام

روزتون مبارک فرشته های مامان.

ان شاءالله بهترین روزهای کودکانه رو پیش رو داشته باشید و تحت توجهات خاص قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان (عج) همیشه شاد و سلامت باشید.

ان شاءالله امنیت و سلامتی و رفاه و شادی قرین همیشه روزهای کودکان سراسر دنیا باشه.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/۱٦ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام بر عشق های مامان

نهم مهر ماه فاطمه سما جونی 18 ماهه شد. 18 ماهگی برای همه مامان ها با کابوس واکسن همراه. روز یکشنبه صبح با بابایی رفتیم برای واکسن زدن و شما هم خیلی همکاری کردی و بعد از اینکه واکسن اول رو به دست راستت زدند برای واکسن دوم خیلی بامزه می‌گفتی نمیخوام. اون شب خیلی تب بالا و شدیدی داشتی و من و بابایی نوبتی تا صبح مراقبت بودیم. بعد هم دو روز دیگه هم تب داشتی و دیروز هم بدنت دونه قرمز ریخته بود بیرون و عصر با بابایی رفتیم دکتر و خدا رو شکر مشکلی نبود.

زنگ تفریح:

چند وقت پیش بابا برات یه النگو خریده و حالا هرکی بهت میگه النگوت رو بهم میدی خیلی بامزه آستین لباست رو میکشی روی النگو و میگی بفت!!! یعنی رفت.

خیلی دوست داری همه رو بترسونی و با حرکات دستت و صدای مثلا کلفت شده ما رو میترسونی، خیلی بامزه هر دو تا دستات رو پشت کمرت میبری و خم میشی و میگی بله، چند وقت پیش هم تلویزیون سریال زیر آسمان شهر رو نشون میداد و شما ادای خشایار رو در میآوردی.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/۱٦ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

دخترهای نازم سلام

عید غدیر بزرگترین عید شیعیان رو بهتون تبریک میگم.

شب جمعه که شب عید بود جلسه قرآن خونه دایی مصطفی بابا بود که زندایی هم سادات هستند، آخر شب که از جلسه برگشتیم فاطمه سما خیلی گریه کرد که بره خونه عمه جونی. من و بابایی هم گفتیم بره اونجا و فکر می کردم یک ساعت بازی میکنه و بعد هم بهانه گیری و میریم دنبالش، وقتی اومدیم خونه همش دلم پیش دختری بود و به عمه جونی پیام دادم و بعد عمه جواب داد که دختری حسابی بازی کرده و حالا هم خوابیده. وای من یه حالی شدم که نگو. خیلی جای دخترم خالی بود و اشکام همین طور سرازیر شدند و دلم برای دخترم تنگ شده بود، اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر به فاطمه سما جونی وابسته باشم و بابایی هم همش متذکر میشد که الان که جای دخترمون خوبه و یادم مینداخت که بچه ها امانت الهی پیش ما هستند. اون شب اینقدر دلم برای مادرهایی که بچه های مریض توی بیمارستان دارند و مادرهایی که بچه هاشون رو از دست دادند سوخت و اشک ریختم. فردا صبح بابایی رفت حلیم بخره برای صبحانه و وقتی برگشت صدای شیرین شما توی راه پله ها شنیده شد و من خیلی خوشحال شدم، معلوم شد بابایی هم خیلی دلش برای دختر شیرین زبونش تنگ شده بوده.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/۱٢ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام

این روزها خیلی حالم گرفته است فکر فاجعه تاسف بار منا و جنایت آل سعود یک لحظه ازم دور نمیشه، همش دلم پیش خانواده هایی هست که این فیلم های وحشتناک و مرگ فجیع رو از تلویزیون میبینند و عزیزانشون رو از دست دادند و غم بارتر اینکه تعدادی از زایران مفقود هستند.

خدا فرج مولامون رو نزدیک کنه و ریشه آل سعود رو خشک کن بحق پیامبر گرامی اسلام و خاندان گرامیش.

روز عید با عمه و عموها رفتیم پارک شفق و اونجا وقتی بابایی و عمو احمد داشتند ذغال رو آماده می کردند یک دفعه آتیش گر گرفت و دست بابایی و عمو سوخت و آتیش از شلوار بابا بالا میرفت و من خیلی ترسیدم و خدا بهمون رحم کرد. 

از شب عید دندان درد شدید گرفتم و تمام شب رو نتونستم بخوابم و درد امونم رو بریده بود و تمام کارهایی رو که برای کاهش درد موثر بود انجام دادم و بی فایده بود. جمعه عصر رفتیم خونه عمه آمنه و مامان بزرگ هم اومده بود و گفت که بادوم سوخته بزارم روش و تا گذاشتم دندونم آبسه کرد و دردش افتاد.

دیروز هم من و بابایی حسابی مریض بودیم و بابا سرکار نرفت و امروز خدا رو شکر بهتریم.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام بر دخترهای مامان

شهریور امسال هم خدا رو شکر بخیر و سلامتی تموم شد و تابستان 94 هم به خاطره ها پیوست.

11 شهریور ماه عروسی خاله آبجی مبینا بود و شما هم حسابی بهت خوش گذشت.

نیمه شهریور ماه هم تولد الهه نوه عموی من بود که به شما و علی اکبر خوش گذشت و کیک رو انگشتی کردین و با هم بازی کردید و خیلی شب عالی بود.

آخر ماه هم رفتیم مزرعه نو و عروسی دخترعموی من هم آهو بود. وشب عروسی اینقدر بارون اومد و فاطمه سما خیلی ذوق زده شده بود می‌گفتیم بارون از چی درست شده و میگفت آب.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩٤/٧/٩ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ