فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام به عشق مامان و بابا

اول از همه حلول ماه ذی حجه و سالگرد آسمانی ترین پیوند عالم هستی رو با تاخیر به شما گل مامان تبریک میگم. ان شاا... قسمت و روزی شما حج تمتع بشه همراه با مامانی و بابایی چشمک

به استحضار شما برسانم که خاله محبوبه ی گل برای شهادت امام جواد آش نذری داشت و بنده هم مرخصی ساعتی گرفتم و خودم رو برای ناهار رسوندم خونه مامان بزرگی و القصه اینکه کلی مهمان داشتند و دیدارها تازه شد و من و ابوالفضلی هم دیشب برای ناهار ساد الویه درست کردیم و البته که بسیار بسیار خوشمزه شده بود. خوشمزه اینم عکس محصول مشترک معصومه و ابوالفضل

 منم از جواد الائمه خواستم که به من و ابوالفضلی یه نی نی سالم و صالح بده و برای اومدن شما ابن الرضا رو واسطه کردم پیش خدا ابرو 

بابای ورزشکار شما هم عصر با من تماس گرفتند و گفتند که می خواهند بروند استادیوم آزادی برای تماشای مسابقه فوتبال تیم ملی و کره جنوبی که از دوره مسابقات انتخابی جام جهانی بود و به یمن حضور ابوالفضلی تیم ملی 1-0 برنده بازی شد. با بازی های افتضاح چندوقت اخیر این پیروزی یه شاهکار بود ابله

دیشب هم شام مهمون داشتیم و مامان و بابای ابوالفضلی و عمه جونی و عموها خونمون بودند و با کمک بابای مهربون شام لوبیا پلو و دلمه درست کردیم  و جای شما خیلی خالی بود بدو بیا که مامان خیلی منتظره.

امروز صبح هم با خاله سعید جون که از مشهد اومدند و عموعلی و زندایی اکرم مهربون اومدم سرکار خاله اومده بود برای غربالگری نی نی و همه ی بچه های موسسه از دیدنش خیلی خوشحال شدند و آقای دکتر طهماسب پور هم گفت که نی نی خاله دخملیه و منم خیلی خیلی ذوق کردم و خدا رو شکر نی نی هم سالم بود و امیدوارم که دلشوره های خاله کمتر بشه.

خدای مهربون همه ی نی نی ها رو برای پدر مادرهاشون حفظ کن و  به اونایی هم که دلشون نی نی می خواد نظر لطف بینداز . الهی آمین

[ ۱۳٩۱/٧/٢٧ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

عزیزکم سلام

شهادت نهمین امام بزرگوار ماشیعیان رو به شما تسلیت و تعزیت میگم. انشاالله بلاگردون امام رضا و ابن الرضا باشی مادر. از خدا می خوام شمارو رهرو واقعی و بامعرفت طریق اهل بیت قرار بده. الهی آمین

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/٢٥ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام به عسل طلا

میبینم که جات خیلی خوبه و به شما خوش میگذره . انگاری که دلت نمیخواد بیای بغل مامان و بابا. بله باشه ما که دلمون برات یه ذره شدهمژهمنتظرتیم .

مامان و بابا جون ابوالفضلی چندوقتیه که اومدند تهران و خونه ی عمه جونی هستند و شب جمعه هم همگی خونه مامان جون و بابابزرگی دعوت داشتند و مامانی یه آش جوی خیلی خوشمزه خوشمزهدرست کرده بود.

جمعه صبح هم با مامان و بابای ابوالفضلی و عمه جونی رفتیم خونه همسایه بابابزرگ اینا و همسایشون خیلی مرد مهربون و دوست داشتنیه و این اولین سفر بابابزرگی با مترو بود. ناهار هم خونه دایی مصطفی بودیم و علیرضا کوچولو هم خیلی بامزه شده و کلی باهاش بازی کردیم.

عصر با ابوالفضلی رفتیم خونه باباحاجی‌ (بابابزرگ ابوالفضلی) و از صبح خیلی دلم شور میزد چون که میگفتند باباحاجی با عموجون رفتند بیمارستان برای پادرد باباحاجی و منم با خودم کلنجار میرفتم که باباحاجی که روز جمعه به خاطر پادرد که نمیره بیمارستان.

وقتی رسیدیم اونجا باباحاجی خوابیده بود و پاش هم باندپیچی بود و عمو احمد هم اونجا بود . باباحاجی تعریف کرد که شب قبل بعد از نماز مغرب و عشا که از مسجد آمده بیرون  ماشین بهش زده و از روی کاپوت ماشین هم رد شده و پرت شده زمین و دیشب با آمبولانس رفته بودند بیمارستان و تا ساعت 4 صبح توی بیمارستان بودند و خدا رو هزاران مرتبه شکر که باباحاجی سالمه و فقط تاندون پاش کشیده شده بود . باباحاجی میگفت که توی مسجد صدقه داده بوده و خدا هم رفع بلا کرده.

مامان جان شما هم  صدقه و کمک به فقیران رو فراموش نکن. خدا هم توی شرایط سخت دست شما رو میگیره. انشاالله

[ ۱۳٩۱/٧/٢۳ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

لالایی (1)

مدینه بود و غوغا بود، اسیرِ دیوِ سرما بود........محمد سر زد از مکه، که او خورشیدِ دل‏ها بود

لا لا خورشیدِ من لا لا، گلِ امیدِ من لا لا

خدیجه همسرِ او بود، زنی خندان و خوش‌خو بود.......برای شادی و غم‌ها، خدیجه یارِ نیکو بود

لا لا لا شادیم لا لا، غمم آزادیم لا لا

خدا یک دخترِ زیبا، به آنها داد لا لا لا..............به اسمِ فاطمه زهرا، امیدِ مادر و بابا

لا لا لا کودکم لا لا، قشنگ و کوچکم لا لا

علی دامادِ پیغمبر، برای فاطمه همسر.........برای دخترِ خورشید، علی از هر کسی بهتر

چراغِ خانه‌ام لا لا، گلِ گلدانِ من لا لا

علی شیرِ خدا لا لا، علی مشکل گشا لا لا.......شبِ تاریک نان می‌برد، برای بچه‌ها لا لا

لا لا مشکل گشای من، گل باغِ خدای من

حسن فرزند آنها بود، حسن مانندِ بابا بود.....شهیدِ زخم دشمن شد، حسن یک کوه تنها بود

لا لا کوه بلند من، تو شیرین‌تر ز قند من

علی فرزند دیگر داشت، جوانی کوه پیکر داشت...همیشه حضرت عباس، به لب نامِ برادر داشت

لا لا نازک بدن لا لا، عصایِ دستِ من لا لا

گلِ پرپر حسینم کو، گلِ سرخ و گل شب‌بو.....کنار رود و لب تشنه، تمامِ غنچه‌های او

لا لا لا غنچه‌ام لا لا، لا لا لا لا گلِ تنها

حسین و اکبرم لا لا، علی اصغرم لا لا........کجایی عمه جان زینب؟! سکینه دخترم لا لا

لا لا لا لا گل لاله، نکن گریه، نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی، چرا گریان و بی‌تابی......برایت قصه هم گفتم، چرا امشب نمی‏خوابی

لا لا لا جان من لا لا، گل باران من لا لا

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱٦ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

مامان جان سلام

جونم برات بگه که دوباره ماه مهر پر از تولد از راه رسید. هفته ای که گذشت اول و آخر هفته تولد دعوت داشتیم.هورا

اول از همه اینکه دریک عملیات پیچیده دیروز اثاث کشی مامان جون و باباجون تموم شد اوهو به سلامتی به خونه جدید منتقل شدند. هرچند که هنوز کلی کار خرده ریز باقی مونده. تازه تخت نی نی خاله محبوبه رو هم نصب کردیم. خاله قربونش بره.قلب

شنبه تولد دختر عمو مبینا دعوت داشتیم و به ما خیلی خیلی خوش گذشت و به مبینا جون هم کادوهای خوشگل هدیه دادند. من و ابوالفضلی هم براش یه بلوز و یه عروسک مورچه و گل سر خریدیم . مبارکش باشه.اینم عکس های تولد مبینا عشق من و بابا ابوالفضلی و انشاا... آبجی و همبازی مهربون برای شما.

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام سلام

ما رو که حسابی سرکار گذاشتی با این اومدنتخجالتمگه دستم بهت نرسهچشمک

مامانی برات خبر خیییییییلی خییییییییلی خوب داره.

و اینک من دوباره خاله شدم بغلآبجی سعیده جونم یا به قول زینب خاله سعید جون که خیلی خیلی دوستش دارم و برام مثل آبجی عزیزه مادر شده و یه نی نی کوشولو تو دلش داره. خاله قربونش برهماچ

اوایل شهریور ماه من و ابوالفضلی رفتیم پابوس امام رضا و چند روزی هم مهمون آبجی سعیده بودیم و بهمون خیلی خوش گذشت. شوهر سعیده جون دانشگاه مشهد دکترا می خونه و به خاطر همین همکار عزیز من سعیده خانوم هم رفته مشهد و خیلی دلمون براش تنگ میشه.گریهخدا کنه زودتر دوباره برگرده پیشمون.

خدا روشکر زندایی مرتضی داره مامان بزرگ میشه. آخه خیلی دلش نی نی می خواست.فرشته

مامان جان ببین دوست هات همه اومدند. جای شما خیلی خیلی خالیه.منتظرتیم بدو بیا بغل مامان و بابا.قلب

[ ۱۳٩۱/٧/٤ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ