فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام برگل مامانی

عزاداری های آسمونیت قبول. برای ما هم دعا کن.

می خوام برات یه لغت نامه از اصطلاحات آهو بذارم تابعداً هم با هم بخونیم و تمرین کنیم. من عاشق آهو هستم و خیلی اونجا رو دوست دارم.

راستی عمو حسن و زن عمو مامان هم اومدند تهران و عمو هم دکتر رفت و عمو جونم پارکینسون داره. توی این شب های عزیز براش دعاکن.

ولیکم سلام رایج روستاییان 
جعده  جاده  
آیزاله  فضولات گاو 
دسقاله   داس 
دیفار   دیوار،البته دراصل لغت نامه به دیوار های گلی گویند
پت بینی ولب،برخی به فاصله بین لب وبینی گویند 
 توممان شلوار،تن پوش 
 هیمه دان  محل جمع کردن وسوزاندن چوب
سرخور   ناسزایی آهویی
کولاس  ناسزایی آهویی،به زبان ترکی معنی مزاحم می دهد 
ملیچک  گنجشک،عموما به گنجشک های کوچک گفته می شود. 
نحسی اذیت ودردسر 
اقوربخیر  روز وساعاتتان بخیر 
چرفی چربی 
 چُر ... 
 سیزان عموما به مکان های خنک منزل گفته می شود،بادگیر. اولین اتاق پس از در ورودی 
سر رومزار   قبرستان روستا
قره کورره  نخودفرنگی.البته اندازه آن از اندازه اصلی نخود فرنگی کوچک تر است 
 قزقان به تشت های بزرگ گفته می شود،نوعی ظرف 
تُنگ  پارچ آب خوری 
کولوخ داغ  سیب زمینی پخته شده به صورتی که در تهیه آن از کلوخ استفاده می شود. 
عنبرنسارا فضولات الاغ
کرکلیچ فضولات گنجشک
اشنیز آرنج

 

 چوق چوب 
 دهن دره خمیازه 
حقک  سکسکه 

عکس گلزار شهدای آهو

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

 

سلام به عشق مامان 

خاله محبوبه امروز رفت دکتر. جواب آزمایش TORCH خدا رو شکر خوب بود. امروز خاله آمنیوسنتز کرده و دوتا سه هفته دیگه جوابش آماده میشه. توی این روزها و شب های عزیز از امام حسین (ع) می خوام که به حق شاهزاده علی اکبر، علی اکبر ما رو هم صحیح و سالم به ما بده. آخه اسم نی نی خاله محبوبه علی اکبر و خاله از روز اول که فهمید نی نی پسره بچه اش رو سپرده به علی اکبر امام حسین (ع).


گفت اول خودتو اصلاح  کن بعد برو  هیئت سینه بزن

 

 

 

خندید گفت: چه بامزه


پس باید به مریض بگیم  اول سالم شو بعد برو پیش دکتر



ماه خون ماه اشک ماه ماتم شد

 

بر دل فاطمــــه داغ عالم شد

 

فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارانش راستینش  تسلیت عرض میکنم

 


صندوق الادخار لیوم الاربعین نرجو
[ ۱۳٩۱/۸/٢٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

مامان جون سلام

روز یکشنبه صبح خاله محبوبه زنگ زد و گفت که داره میره پیش دکتر زنان برای چکاپ دوره بارداری و منم بهش گفتم که یکدفعه برای سونوگرافی جزئیات جنین توی سه ماهه دوم بیاد مرکز ما و براش از بخش پذیرش وقت گرفتم. ساعت 11 بود که خاله اومد و کلی با هم گفتیم و خندیدیم و وبلاگ دوستام و همینطور وبلاگ شما رو هم به خاله جونی نشون دادم و بعد هم با هم ناهار خوردیم و خیلی به هردو تامون خوش گذشت. ساعت 2:15 بود که خاله رفت طبقه سوم برای سونوگرافی و چون که سونوی سه ماهه دوم باید توی اوج دقت باشه دکتر طهماسب پور همراه راه نمیده داخل اتاق سونوگرافی و من هم تو اتاق خودم مشغول کارهام بودم که از بخش سونوگرافی زنگ زدند گفتند یک سر برم پایین. وقتی رسیدم خاله محبوبه داشت گریه می کرد و من خیلی ناراحت شدم و دست و پام میلرزید و دکتر گفت که دور ریه نی نی خاله آب جمع شده و قلب نی نی رو  یه کم هل داده به سمت راست. من خیلی خیلی ناراحت شدم و حال خاله محبوبه که قابل توصیف نبود و هر دوتامون توی شوک بزرگ بودیم. بعد با خانم دکتر ر.فعتی که فوق تخصص ژنتیک هست صحبت کردیم و بعد هم زنگ زدیم به خانم دکتر ر.حیمی که متخصص پره ناتولوژی هستند و قرار شد که خاله روز سه شنبه بره بیمارستان ز.نان پیش خانم دکتر .گریه

روز سه شنبه هم خاله محبوبه با مامان جون و خاله معصومه رفتند بیمارستان و دکتر برای خاله یه سری آزمایش نوشته همه خیلی نگرانیم و توکلیم به خدا و ائمه است. خانم دکتر گفته که بیماری شیلوتوراکس توی جنین خیلی نادره و من که میگم خاله رو چشم زدند.  همه ی امیدم به باب الحوائج آقا حضرت ابوالفضل (ع). من خیلی به کرامات آقا اعتقاد دارم و می دونم که بهترین رو برای ما از خدای مهربون می خواد.

این چند روز خیلی درگیر و ناراحتیم ولی زهرا جونی با اون دست های کوچولوش رو میکنه به ما و میگه معصومه فقط خدا.نگران

خدای رحتمگر به حق امام زمان همه مریض ها رو شفا بده و نی نی کوچولوی ما رو هم صحیح و سالم به پدر و مادرش ببخش. بحق بزرگواری و جلالت .فرشته

از همه ی دوستان خیلی التماس دعا توی این روزهایی که داریم میریم به سمت محرم برای ما هم دعا کنید.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام جیگر مامان و بابا

روز پنجشنبه پنجمین سالروز عقد من و بابایی بود و به همین مناسبت و در راستای اینکه چندوقتی بود که توی خونمون جلسه قران نداشتیم و مهمونی هم نگرفته بودیم همی دلایل دست به دست هم داد تا مهمونی بگیریم و با توجه به اینکه خونه خودمون خیلی کوچیکه مهمونی رو توی خونه مامان جون و باباجونی گرفتیم.

همه ی خاله ها و دایی های باباجونی و باباحاجی و مادر و زندایی سیما مامان عموحسین و آبجی صغری اینا و زهره و شوهرش هم دعوت داشتند. غایبین مهمونی رضا خاله هاجر و آقای حسینی پدر خانم دایی و امیر و محمد و زندایی اکرم بودند. مهمونی خیلی خوش گذشت برای شام زرشک پلو با مرغ و سالاد فصل و سالاد ماکارونی و ژله درست کردیم و مهمون ها 45 نفر بودند و من و ابوالفضلی و مامان جون ظرفها رو آخر شب که مهمون ها رفتند شستیم.

اول جلسه قران برگزار شد و سوره انعام رو خوندیم. بچه های حاضر توی مهمونی فاطمه، فائزه، حمیدرضا، زینب، مبینا و علیرضا بودند که حسابی شیطنت کردند و خیلی موقع خوندن قران سروصدا می کردند.

توی مهمونا چند تا نکته جالب بود:

اول اینکه باباحاجی و عمورضا پاشون شکسته بود و توی گچ بود.

دوم اینکه سه تا خانم باردار توی مهمونی بودند.خاله محبوبه و سعیده جون و سمیرا جون 'pregnancy-021.gif

سوم اینکه دو تا عروس و داماد داشتیم. فهیمه جون و زهره جون نی نی شکلک

چهارم حضور جواد عمه که اصلاً توی مهمونی ها نمیاد و با اومدنش من و ابوالفضلی رو خیلی خوشحال کرد.

مامانی بجنب که سال دیگه می خواهیم سالروز عشقمون رو با تو جشن بگیریم. شکلک های بهاره

عکس ها رو با دوربین جدید خاله محبوبه گرفتیم و هر وقت به دستم برسه انشاا... می گذارم تو ادامه مطلب.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            بعداً نوشت: عکس ها با کلی تاخیر به ادامه مطلب اضافه شد.

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٢٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/۸/٢٠ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام بر عسل مامان و بابا

عید شما مبارک. ان شاالله درپناه مولا علی سلامت باشی.

من و بابایی و مامان جون و باباجون و حمیدرضا با خانواده زهرا جونی ساعت 6 صبح روز پنجشنبه راهی آهو شدیم و ساعت 10 بود که رسیدیم خونه عمومحسن و بعد از ناهار با ابوالفضل و دختر عموها و حمیدرضا رفتیم باغ دربند و هوا خیلی عالی بود و غروب خیلی قشنگی بود و کلی عکس های پاییزی انداختیم . روز جمعه هم تا عصر آهو بودیم و ناهار خونه زهرا جونی دعوت داشتیم زهرا برای من سوپ توی دیگ مسی خودش گذاشته بود و خیلی خوشمزه هم شده بود و عصر باباجونی من و ابوالفضلی رو برد مزرعه نو و رفتیم خونه علینقی ننه (مادربزرگ ابوالفضلی) چون که سید بود و باهاش عیددیدنی کردیم. شب هم یه سر رفتیم خونه عمه معصومه و عمه جونی پاش ضربه دیده بود و آتل بندی بود. صبح عید هم مردم مزرعه نو می آمدند عیدی ننه و ماهم تا ساعت 11 مزرعه نو بودیم و بعد باباجونی اینا اومدند دنبال ما و راهی تهران شدیم. ناهار هم مهمون باباجونی توی رستوران زیتون بودیم و خیلی به همه خوش گذشت.

و اما اینکه دیشب با ابوالفضلی رفتیم بوستان ولایت برای نمایش شب آفتابی که خیلی خیلی عالی بود و به من و ابوالفضلی خیلی خوش گذشت و واقعاَ معرکه بود. جای همه دوستان خیلی خالی بود.

 

عکس های آهو در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام به عشقم

اول از همه پساپس عیدقربان و پیشاپیش عید غدیر رو به شما تبریک می گم. همچنین امروز رو که روز ولادت امام هادی (ع) هست. انشاا... در مسیر راه هدایت، امام هادی (ع) راهنمای شما باشند.


مامان جون و باباجون و خاله محبوبه از مشهد اومدند. من که خیلی دلم براشون تنگ شده بود. خاله جونی برام یه گل نسا آورده که من و مبینایی عاشقشیم.یول بوس برای خاله و نی نی نازش. دستشون هم درد نکنه. ماچ

روز دوشنبه تولد عمه جونی بود و ما (من و زن عمو فاطمه مهربون) می خواستیم عمه رو غافلگیر کنیم ولی به خاطر پاره ای مسائل میسر نگردید. ولی شب با مامان جونی و باباجونی خودم رفتیم خونه عمه و عمو احمداینا هم اونجا بودند و بعد خاله مرضیه و آزاده و آبجی سعیده و زندایی اومدند اونجا و کلی گفتیم و خندیدیم و کادوهای عمه جونی رو بهش دادیم و خیلی خوش گذشت.خندهخندهخنده

دیشب هم سالگرد عروسی عمو رضا و زن عمو سمیرا بود و ما هم خونشون دعوت داشتیم و عمویی توی فوتبال پاش شکسته بود و توی گچ بود. ولی به همه خیلی خوش گذشت. انشاا... سالیان سال به خوشی کنار هم زندگی کنند.هوراهوراهورا      عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

عزیز دل سلام

مامانی و باباجونی و خاله محبوبه اینا رفتند مشهد و من خیلی خیلی تنهام و دلم براشون تنگ شده . انشاا... که بهشون خوش بگذره.فرشته

بنده هم حسابی سرما خوردم و اصلا حالم خوب نیست و به زور اومدم سرکار و خیلی هم تب دارم. برای همه مریض ها دعا کن. راستی عمو رضا دیشب که با بابا رفته بودند فوتبال به پاش ضربه خورده و پاش شکسته و با عمو احمد رفتند گچ گرفتند خدا جون عمویی هرچه زودتر خوب بشه.ناراحت

جونم برات بگه که من و ابوالفضلی روز پنجشنبه بعد از سر کار رفتیم امامزاده علی اکبر چیذر برای مراسم دعای عرفه. این اولین بار بود که می رفتیم اونجا و حاج محمود کریمی دعای عرفه رو خوند و خیلی خیلی عالی بود و من تا حالا اینقدر بهره نبرده بودم. ان شاا... خدا بهش اجر دنیا و آخرت بده. عالی عالی عالی بود.

مامانی فقط خیلی راهش به ما دور بود . اما ان شاا... با شما هم میریم برای زیارت و مداحی حاج محمود. راستی یه گل پسر 4 ساله هم جلوی من نشسته بود و اونقدر ناز و مودب بود که من خیلی ازش خوشم اومد.

شب هم جلسه قرآن خونه خاله مرضیه بود. جلسات قران هر دوهفته یکبار برگزار میشه و نامزد فهیمه جون هم برای اولین بار اومد هیات و من و سعیده جون و سمیرا جون که هردوتاشون باردارند کلی با هم صحبت کردیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت.
صبح عید قربان هم رفتیم برای تولد عمه جونی به کاپشن خریدیم و با حمیدرضا رفتیم خونشون. البته تولد عمه جونی 8 آبانه و ما پیشواز رفتیم.هورا

ناهار هم با دایی مرتضی و زندایی و آبجی سعیده و عمه جونی و حمیدرضا رفتیم رستوران فیلا استار و همه مهمون ما بودند و خیلی خوش گذشت.

با اینکه خلیی حال ندار بودم سعی کردم همه چی رو برات بنویسم. اما شما که همچنان مامان و بابا رو منتظر گذاشتیمنتظر . منتظرتیم تا هر وقت که خدا صلاح بدونه. راضییم به رضای حقخجالتبای بای

[ ۱۳٩۱/۸/٦ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام به گل مادر

اول از همه شهادت امام باقر (ع)را به شما تسلیت می گم. امام باقر در زمان حادثه کربلا کودک بودند و باقیمانده عاشورای حسینی هستند.

مامانی دیشب خواب خیلی بدی دیدم و از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم. باباابوالفضلی بیچاره هم از خواب بیدار شد و کلی من و دلداری داد تا خوابم برد. ان شاا.. که تعبیرش خیره.متفکر

 مامانی دیروز وحیده جون مثل روال سال های گذشته که برای تولد و شهادت امام محمدباقر (ع) آش می پزه آش رشته پخته بود و منم از سرکار که تعطیل شدم رفتم اونجاو مهمون ها همه رفته بودند و فقط مامان جونی و خاله محبوبه بودند و بعد بابابزرگی اومدند و شب خونه پسرعموحمید بنده مهمون بودیم و من منتظر موندم تا ابوالفضلی بیاد و باهم بریم مهمونی.

ابوالفضلی می خواست دل زهرا خوشگله رو بسوزونه ( چون اونا شام دعوت نداشتند) و گفت: عاطفه خانم یه شام خیلی خوشمزه برامون درست کرده.خوشمزه

زهرا هم که ماشاا... حاضر جواب گفت: به من که گفتن شام پیییییییییییاز داغه عینک بلا میدونه بابایی خیلی از پیازداغ خوشش نمیاد.

توی ادامه مطلب در مورد امام باقر نوشتم. حتما بخون.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/٢ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ