فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام عضو کوچیک هیات مدیره

آخرین جلسه هیات شب ولادت پیامبر مهربان (ص) بود. موضوع جلسه در مورد سرگذشت یک انسان بزرگ بود.

فاطمه در مورد دکتر آذر، فائزه در مورد حبیب ابن مظاهر، حمیدرضا در مورد دکتر چمران، زینب در مورد وهب و مبینا درباره پرفسور حسابی تحقیق کرده بودند که خیلی عالی بود.

موضوع جلسه بعد کاردستی و تحقیق درباره فصل های سال هست.

من عاشق هیات مدیره هستم و بودن کنار شما برام خیلی عالیه.

این روزها توهین به بهترین بشر روی زمین، پیامبر رحمت و مهر خیلی دلگیر و ناراحتمان کرده. ان شاءالله آقای مهربان ما زودتر ظهور کنه.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام کوچولوی مامان

شما علاقه زیادی به حمام رفتن داری و وقتی میری حمام حسابی آب بازی می کنی و کیف می کنی.

یک بار که چراغ حمام روشن بود کلی گریه کردی که بری حمام و چون هوا خیلی سرد بود نتونستی بری آب بازی.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام عشق مامان

آخر هفته دوست بابایی آقای شفایی و خانمش و یسنا خانوم دختر گلشون که 7بهمن یک ساله میشه، مهمون ما بودند.

شما حسابی با یسنا خانوم بازی کردین و روز جمعه هم همگی رفتیم زیارت حضرت عبدالعظیم (ع). 

شما هر وقت کار اشتباهی انجام بدی ما انگشتمون رو تکون میدیم و میگیم کار بد، کار بد.  یسنا هم این کار رو یاد گرفته بود.

یسنا کوچولو. خیلی بامزه راه میرفت و ماشاالله خیلی شیرین بود. خدا برای پدر و مادرش نگهش داره.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام عزیزم

امشب تولد بابایی مهربونم بود. انشاالله سالیان سال سایشون بالای سر ما باشه

دوستت دارم بابایی

عشق های باباحاجی

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام نفس مامان

سه روز پیش داشتی با عزیز و علی اکبر بازی می کردی. عزیز به شما گفت که به دفتر جایزه علی اکبر دست نزنی و شما خیلی ناز گفتی چشم. من که اول فکر کردم علی اکبر گفت تا اینکه شما دوباره تکرار کردی. 

هر بار که میخواهی بگی چشم خیلی ناز و بامزه دستات رو هم باز می کنی. فدای اون دستای کوچولوت بشم من.

خداحافظی کردن رو هم یاد گرفتی و موقع بیرون اومدن دست تکون میدی.

بتقلید از علی اکبر هر چی میبینی میگی چیه؟

وقتی صدای زنگ در رو می‌شنوی میگی کیه؟ 

خدایا شکرت

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام شیرین مامان

امروز 93/10/09 هست و شما نه ماهگی رو به پایان رسوندی و وارد ماه دهم زندگیت شدی عزیزکم.

مبارکت باشه شیرین تر از عسل. 

این روزها باید بیشتر مراقب شما باشیم همش در حال شیطنت هستی و باید مراقب باشیم سرت رو به در و دیوار نزنی. 

این روزها علی اکبر با شیر مامان خداحافظی کرده و در حال ترک پوشک هم هست و خاله و علی اکبر حسابی مشغول هستند. علی اکبر هم همش داره جایزه میگیره!!!

علی اکبر ماشاالله خیلی شیرین شده و حرف های بامزه میزنه.  هرچی که بگی رو تکرار میکنه. گاهی اوقات بابای من میشه و منو بغل می کنه و بوس میکنه و میگه عزیزززم.

به شما میگه آماما. خیلی بامزه شما رو صدا میکنه و با هم بازی میکنید و علی اکبر هم چون شما کوچولو هستی خیلی هواتو داره.  دیروز هم برات یک عروسک قرمز جایزه گرفت. 

این روزها روزهای بی نظیر  و فراموش نشدنی هستند. خدایا شکرت بخاطر نعمت این دو تا فرشته دوست داشتنی. خدای مهربون بحق مهربانترین مادر دنیا بی بی فاطمه زهرا (س) شیرینی این روزها رو نصیب همه خانوم های آرزومند بگردان.

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام شیطون بلای مامان

از روز اول زمستون شما سینه خیز میایی جلو. البته قبلا هم این کار رو می کردی ولی خیلی کم جلو می اومدی و بیشتر عقب عقب می رفتی.

روز جمعه با طیبه جون و عمو حمید داشتیم می رفتیم ولیمه حج دختر خاله مونا و حاج امیرحسین. عمو حمید تعبیر جالبی داشت و گفت که شما مثل کوماندو ها حرکت می کنی و برای رسیدن به هدفت غلت میزنی و سینه خیز میایی جلو.

کوماندو کوچک در خواب ناز

عزیز دلم یک شب که مزرعه نو بودیم دخترعمو بابایی که یه پسر همسن شما داره اومدند خونه بابابزرگ.  امیرعلی کوچولو گوش شما رو کشید و شما خیلی ناراحت شدی و گریه کردی. قلب کوچیکت مثل گنجشک میزد و تا نیم ساعت گریه کردی و وقتی نی نی رو میدیدی گریه ات بیشتر میشد. توقع نداشتی توی بغل بابایی کسی گوشت رو بگیره!!! فدای دل نازکت بشم مامان جون

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام عسلک من

روز آخر پاییز که مزرعه نو بودیم حسابی برف اومد و شما برای اولین بار برف رو دیدی. 

آبجی مبینا در برف

آبجی فائزه در برف

اولین روز زمستون هم رفتیم آهو و اونجا برف بیشتر بود. 

نمایی از آهوی برفی

این هم حیاط خونمون

امسال بعلت تقارن شب یلدا با ایام سوگواری آخر صفر مراسم شب نشینی یلدایی رو شب جمعه اول ربیع و بعد از جلسه قرآن خونه باباحاجی برگزار کردیم و این هم اولین یلدای با تو بودن. 

هندونه شیرین یلدای ما

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]

سلام عزیز دلم

مامان بزرگ و بابابزرگ 26 آذر ماه از مکه برگشتند.  شب جمعه تهران مهمونی داشتیم و بعد هم همگی رفتیم مزرعه نو. مراسم استقبال اونجا خیلی قشنگ بود و چاووشی می خوندند و همه خانوم ها با اسپند اومده بودند برای استقبال.

آبجی فائزه منتظر ورود حاجی ها

پارکینگ اسپندها

بابایی ظهر جمعه امتحان داشت و عصر اومد. جمعه شب هم مزرعه نو مهمونی بود. 

این هم میوه های آماده شده برای پذیرایی از مهمون ها

عزاداری های آخر ماه صفر رو هم مزرعه نو بودیم و چند روزی پیش فاطمه و فائزه و مبینا بودی و حسابی با هم بازی کردید.  فقط برای شیر خوردن و تعویض پوشک می اومدی پیش من. 

الحمدلله علی کل نعمه

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ق.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ