فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام و صد سلام

امروز بعد از سه روز تفریح آمدم سرکار و حالاهم می خوام از خاطرات این سفر برات بگم.

بعد از ظهر سه شنبه با بدبختی و کمک ابوالفضلی و عمه جونی باالاخره تونستم از موسسه بیام بیرون و رفتیم خونه و سریع آماده شدیم و با مامان جون و باباجون و داداشی راهی سفر شدیم البسته با 1.5 ساعت تاخیر به خاطر بندهخجالت

اتوبان تهران-قم خیلی خیلی شلوغ بود و اکثراً داشتند می رفتند جمکران. خوش به حالشون. ما خیلی توی ترافیک موندیم و ساعت 10 بود که رسیدیم خونه بابا و مامان ابوالفضلی مزرعه نو و مامان جونی هم برامون آش جو درست کرده که حرف نداشتخوشمزهشام خوردیم و بابام اینا میخواستند  برند آهو ولی ما نذاشتیم و شب پیش ما موندند.

داداشی و مامان جونی من شب روی تخت حیاط خوابیدند و هوا خیلی خیلی سرد بود.تعجبو من که توی اتاق هم یخ زدم.

بقیه رو توی ادامه مطلب بخونید...


روز دوم:

صبح بعد از صبحانه همگی رفتیم پیش مامان بابای ابوالفضلی و خدا ان شاا... نگهدارش باشه و مامان بزرگی یه کم حواسپرتی داره. البته قدیما رو خیلی خوب یادشه. راستی ما بهش میگیم علینقی ننه و سید هم هست و جد بزرگوارش هم آقای امام حسین (ع) که پدر و مادر و نفسم فدای او باد.

بعد تو حیاط بابابزرگی گشتیم و از انگورهای درخت ها و انجیر خوردیم. تازه برای آهو هم انجیر برداشتیمنیشخندو بعد راهی آهو شدیم و رفتیم خونه عمو جونی که همه بهش میگن محسن شاه و بچه هاش هم سه تا دخترند و همگی خیلی باهاشون جوریم و ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و بعد هم بعد از ظهر رفتیم دنبال داداش داداشی که با اتوبوس اومده بودو زهرا خانم خوشگله با باجونیش با ما آمدند دنبال پسرعمویی و عصر هم  همگی تا سر باغ ما پیاده رفتیم و اونجا تازه از باغ خیار چنبر هم چیدیمخوشمزه

شب هم با دختر عموها دسته جمعی کلی بازی کردیم و به حرف های دادشی کلی خندیدیمچشمک و خیلی خوش گذشت.یک دونقطه، دونقطه و اسم کشور و از این جور بازیها کردیم و گروه ابوالفضلی و پسرعموها بازنده شدند.تشویقالبته به لطف زحمات داداشی.

روز سوم:

صبح که خیلی معمولی بود و از سرکارم هم پشت سرهم زنگ می زدند و حسابی منو کلافه کلافهکرده بودند تازه بابت اینکه کارا خراب نشه کلی استرس داشتم.استرس

عصر رفتیم سرمزار و برای اهل قبور فاتحه خوندیم و بعد با دایی اینا و مامان اینا و عمویی رفتیم امامزاده سیاوشان و زیارت کردیم. بعد باباحاجی و مادر و دایی و زندایی و خاله ابوالفضلی رو هم اونجا دیدیم و سرخاک باباامیر هم رفتیم و به هممون خیلی خوش گذشت.زبانتازه برای شما هم یه جفت کفش کوچیک سفالی ابوالفضلی سوغاتی خرید . الهی مادر قربونت بره.سبز

شب هم بعد از مهمونی خونه اون یکی عموجونی دوباره خونه عموشاه با بچه ها کلی بازی کردیم و خیلی حال داد.

روز چهارم:

صبح با اصرار بنده برای موندن بالاخره موافقت شد که تا عصر آهو بمونیم و ظهر امامزاده بالا برای آش رته نذری دعوت داشتیم و کل اهالی آهو اونجا بوندن و خیلی شلوغ بود و دیداری از آشنایان دور و نزدیک کیدیم و به من که خیلی خوش گذشت و آششون هم حرف نداشتتتتتتتتتت.

بعد از ظهر بعد از الاغ سواری داداشی راهی تهران شدیم و بین راه و مامان و بابای ابوالفضلی بهمون انگور و انجیر برای ما و عموها و عمه جونی دادند و ساعت 7 بود و رسیدیم خونه و من مشغول جمع و جور کردن وسایل و شست و شو و آشپزی شدم و ابوالفضلی هم رفت فوتبال. باباییت ورزشکاریه که نگوشیطان

بای بای

[ ۱۳٩۱/٦/٢٥ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ