فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام قاصدک مامان 

روز خوش

امام رضای مهربون ما رو توی روزهای آخر سال 91 به پابوس خودش دعوتمون کرد و من و ابوالفضلی برای این دعوت یکباره در پوست خودمون نمی گنجیدیم.

سفر ما از ساعت 19:30 روز چهارشنبه شروع شد با مامانی و بابایی و خاله محبوبه جونی و عموحسین خداحافظی کردیم و رفتیم راه آهن و هوا هم خیلی سرد بود.

 

درب ورودی راه آهن یک گروه بچه مدرسه ای رو دیدیم و ابوالفضلی گفت که بیچاره اونایی که شب رو توی قطار با اینا همسفرند. این اولین بار بود که می خواستیم با قطار اتوبوسی به مشهد برویم 162.gifو در نگاه اول قطار با اون چیزی که توی ذهن ما بود خیلی متفاوت بود و ما هم راضی بودیم و نکته جالب اینکه همون بچه مدرسه ای ها اومدند توی واگن  و شدند همسفر ما.

 

یه دختر خانوم هم با پدرش صندلی روبروی ما نشستند پدر این خانوم خیلی شبیه بابایی من بود و بسیار هم خوش مشرب و شوخ بود. بچه هایی که پیش ما بودند خیلی بامزه بودند و  در قالب یک گروه ورزشی از مدرسه ای در  اسلامشهر و اغلب آذری زبان و پر از انرژی مثبت و فوق العاده پسرهای مودب و شیطونی بودند.

 


من خسته بودم و کما بیش  در قطار خوابیدم ولی هر بار که تا صبح بیدار شدم بچه ها بیدار و مشغول بازی بودند.

صبح بعد از نماز صبح من دیگه نخوابیدم به امید اینکه تا ساعت 9 میرسیم مشهد و غافل از اینکه قطار توی ایستگاه ها کلی توقف می کردند و توی ایستگاه سبزوار 4 ساعتی توقف داشتYellow Head Funny Smiley و اول گفتند که قطار جلویی خرابه و بعد کاشف به عمل اومد که قطار خودمون خرابه و دیزل براش آوردند و تعویض کردند. از دیشب برف شروع به بارش کرده بود و ایستگه سبزوار 50 سانت برف نشسته بود و با توجه به اینکه مسافرهای خیلی کلافه بودند و نیم ساعتی در قطار رو باز کردند و همه رفتند بیرون و برف بازی کردند.

 

منم اولش میترسیدم که سر بخورم (یعنی همچین جون عزیزی هستم )ولی بعد ترسم ریخت خیلی برف بازی خوش گذشت.113219_1237348a1c2hmw78.gif

بعد اعلام کردند که سوار قطار بشویم و راه افتادیم و بعد دوباره سه ساعتی توی ایستگاه نیشابور قطار توقف داشت و اگه اون بچه مدرسه ای ها نبودند رسما دیوانه می شدیم 5872.gifولی با وجود اونا کلی خندیدیم و خوش بودیم با توجه به تاخیر طولانی(ساعت 16:30) بین مسافرها تن ماهی و نان برای ناهار پخش کردند و منم خیلی می ترسیدم که تن ماهی رو نجوشیده بخورم ولی بس که گرسنه بودم و معلوم نبود کی برسیم مشهد دل و به دریا زدیم و ناهار رو خوریدم.5884.gif

 

retro divider

نکته قابل توجه اینکه اول که سوار قطار شدیم اینقدر بخاری ها داغ بود که همه گرمشون بود و پای ابوالفضلی که کنار پنجره بود سوخت و بعد از نیشابور بخاری ها رو خاموش کردند چون اگه بخاری ها رو روشن میشد قطار حرکت نمی کرد و تا خود مشهد که حدود 5 ساعت طول کشید از سرما یخ زدیم، واقعا خیلی خیلی سرد بود.

نزدیک ایستگاه مشهد بودیم و خوشحال که رسیدیم و رسیدیم که ای دل غافل یک ساعت دیگه هم قطار ایستاد و گفتند که ترمزدستی رو کشیدند و خلاصه سفر بسیار جالب انگیزی بود و به جای 9 صبح 6 عصر رسیدیم مشهد.

هوا بسیار سرد بود و برف هم 50 سانتی نشسته بود و اول رفتیم برای اعتراض و همه قسمت رسیدگی به شکایات جمع بودند و خیلی شلوغ بود و طبق معمول مسئولی برای پاسخگویی نبود و شکایت هم بی فایده بود.

ما پیش بینی کرده بودیم صبح ساعت 9 میرسیم مشهد و برای ساعت 01:15 دوباره با همین قطار می خواستیم برگردیم تهران و با هزار مکافات بلیط رو به یه خانوم و آقا فروختیم.

شکلک های محدثه


بله جونم برات بگه که با توجه به برف تاکسی نبود و با یه ماشین شخصی رفتیم نزدیک حرم و می خواستیم برای شب جایی رو بگیریم ولی پشیمون شدیم و قرار شد شب توی حرم بمونیم و خیلی خوب شد چون با توجه به اینکه کف خابون ها بسیار لغزنده و خطرناک بود اینطوری خیالمون راحت بود و شب تا صبح توی حرم بودیم.

اول رفتیم نزدیک حرم و شام خوردیم چون هم خیلی گرسنه بودیم و هم اینکه مغازه ها داشتند می بستند و بعد هم رفتیم پابوس امام خوبی ها. حیاط ها و صحن های حرم پر از برف بودند و مسیرهایی رو برای رفت و آمد زائرین تعبیه کرده بودند که اگه اونا نبودند امکان حرکت نبود و حرم خیلی خلوت بود و رفتیم برای زیارت و به هردوتامون خیلی خیلی حال داد.

 

قربون امام رضا برم که ما رو توی این شب برفی و به نسبت خلوت مهمون خودش کرده بود و یه دل سیر با امام مهربونی ها راز و نیاز کردیم و عالی بود.

 

 

البته یه گله از خادمین آقا دارم اونم اینکه تا چشممون میرفت روی هم می اومدند به زور بیدارمون می کردند و این با منش مهمون نوازی امام هشتم منافات داره. واقعا تو این شب برفی خدا رو خوش نمیاد با مهمون های آقا اینطوری رفتار بشه.

 

شب رویایی بود با یه خانومی آشنا شدم که یزدی بود و یک سالی بود که به خاطر کار شوهرش که سرهنگ نیروی انتظامی بود ساکن مشهد بودند و با هم که صحبت می کردیم متوجه شدم که مشکل ناباروری داره و خیلی براش دعا کردم و آقا بهشون نظر لطف کنه و زود زود بهشون نی نی بده. انگار امام رضا اونو فرستاده بود سمت من که حالا بعد 8 ماه که منتظرم شما بیای توی دلم بیتابی نکنم و بیشتر از این حرف ها صبر داشته باشم.

 

صبح بعد از نماز با ابوالفضلی رفتیم رواق دارالحجه که من عاشقشم و حس عالی بهم میده و دعای ندبه رو خوندیم و بعد رفتیم صبحانه خوردیم و دوباره برگشتیم حرم و هر کدوم برای خودمون رفتیم زیارت و بعد رفتیم صحن جمهوری و آقای علی جباری که داماد دایی حسن جونم هست داشتند برای عید مصاحبه می کردند. محمد دایی و وحیده و زهرا جونم هم اومدند پیشمون و با هم رفتیم حرم. اونا برای ساعت 8 شب بلیط برگشت داشتند.

من و ابوالفضلی هم تا ساعت 12 حرم بودیم و بعد زیارت وداع رو خوندیم و از امام رضای عزیم خواستم که دوباره زود زود بطلبه بیاییم به پابوس و ایندفعه انشاالله با خانواده خودم و ابوالفضلی. بعد رفتیم راه آهن دست حمید عموحسنم درد نکنه که برامون جور کرد و با قطار ساعت 13:45 راهی تهران شدیم. خیلی زحمت کشید انشاالله خدا عموی مهربونم رو شفا بده و به حمید عمو هم هرچی که میخواد بده.

خدا رو هزاران هزار بار شکر که امسال بعد از سفر کربلا توی خرداد ماه و سفر مشهد توی شهریور ماه سفرهای رویایی سال 91 ما رو با زیارت امام رضا (ع) کامل کرد.

خدای مهربونم زود زود زیارت امام رضا(ع) رو قسمت همه ی آرزومندان بکن علی الخصوص مبیناجون و فاطمه و فائزه عزیزم.

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ