فاطمه سما و زهرا فرشته های آسمانی مامان و بابا
اللهم ارزقنی وَلَداً واجعَلهُ تقیاً زکیاً لیس فی خَلقِهِ زیادهٌ و لا نُقصانٌ و اجعل عاقبتَهُ الی خیر
قالب وبلاگ

سلام بر دردانه در حال انتظار مامان

روز چهارشنبه یک دفعه تصمیم گرفتیم و برای پنجشنبه مرخصی گرفتیم و رفتیم دنبال مامان بزرگ و بابا بزرگ و راهی حرم حضرت معصومه (س) شدیم قربونش برم که ما رو برای پابوسی دعوت کردند و نماز مغرب و عشا رو توی حرم خوندیم و بعد هم حرم رو خالی کردند برای غبارروبی و خدام با هم حرکت می کردند و دو بیت شعر رو هم که در مورد کریمه اهل بیت بود با هم تکرار می کردند و صحنه جالبی بود.


بعد هم رفتیم مسجد مقدس جمکران. ابوالفضلیوقتی مجرد بوده تقریبا هر سه شنبه شب برای زیارت میرفته جمکران و علاقه عجیبی به این مسجد داره. اول توی حیاط بیرونی نشتیم و مامان بزرگ کتلت درست کرده بود و شام خوردیمخوشمزه و به شدت باد می اومد ولی هوا بسیار عالی بود. شب بابابزرگ توی ماشین خوابید و مامان بزرگ و ابوالفضلی هم توی حیاط کنار بقیه مردم خوابیدند و منم رفتم داخل مسجد برای نماز و زیارت و قرار بود که پیش ابوالفضلی اینا برگردم برای خواب ولی توی مسجد یه سری خوابیده بودند و منم اونجا خوابیدم و موقع نماز صبح رفتم ابوالفضلی رو بیدار کنم و فکر می کردم که نگران من شده باشند ولی زهی خیال باطل و تا اون موقع بی هیچ دلواپسی خوابیده بودند و من هم دقیقا متوجه شدم چقدر براشون اهمیت دارم.تعجب

بعد از اینکه نماز صبح رو به جماعت خوندیم راهی کاشان شدیم و رفتیم قمصر یه جایی تخت گذاشته بودند و اونجا نشستیم و صبحانه خوردیم و ابوالفضلی یه کم استراحت کرد و منم با مامان بزرگ یه دوری زدیم و بعد هم گلاب و عرقیجات گرفتیم و بعد رفتیم کاشان و دم یه مس فروشی هم پیاده شدیم و خیلی وسایل مسی قشنگی داشت و ما یه کاسه و بشقاب خریدیم که خیلی بامزه هستند.

بعد هم رفتیم خانه طباطبایی ها عروس خانه های ایران و خیلی جای قشنگی بود و کلی هم عکس انداختیم. بعد رفتیم سمت باغ فین که خیلی شلوغ بود و منصرف شدیم که برویم داخل و سر راه یه سری درخت توت بود و ابوالفضل رفت بالای درخت و برامون توت ها رو تکوند و یه دل سیر توت خوردم.

بعد رفتیم ناهار رو توی یه رستوران خوردیم و محیطش دنج و ستنی و کوچولو بود و غذاش هم خوشمزه.

بعد هم راه افتادیم به سمت مزرعه نو و ماشین هم حسابی از خجالتمون در اومد و یه دور قم رفتیم تعمیرگاه و راه که افتادیم دوباره بازی درآورد و مامان و بابابزرگ رو مزرعه نو پیاده کردیم و یکی از همشهریهامون از آهو اومد و ماشین رو بوکسر کردیم و رفتیم آشتیان و در رادیات مشکل داشت و عوضش کردیمآخ و یک قطعه کوچولو حسابی ابوالفضلی رو کلافه کرده بود.کلافه

شب خونه عمومحسن بودیم و علی اکبر جونم هم اولین سفرش رو اومده بود آهو و کلی باهاش بازی کردم و خوش گذشت.

صبح جمعه با مامان اینا یه سر رفتیم حیاط خودمون و درخت هامون میوه داشتندHanging و درخت به ای رو که از تهران از خونه باباحاجی آورده بودیم هم غرق شکوفه بود خونه هم درحال ساخت بود و خدا رو شکر بنایی خوب پیش رفته بود.

از اونجا هم رفتیم مزرعه نو و ناهار مامان بزرگی برامون آبگوشت درست کرد و با خاله محبوبه از علی اکبر با ترازو عکس گرفتیمLibra عصر هم راهی تهران شدیم. 

خدایا شکر به خاطر همه نعماتی که به ما دادی و همه نعماتی که با حکمت های فراوانت ما رو از اون محرم داشتی خدای مهربونم حکمتت رو شکر شکر شکر

[ ۱۳٩٢/٢/٢۱ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ معصومه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ذکر دل بود یا علی مدد بی حد و عدد یا علی مدد ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی من و همسر عزیزم ابوالفضل 18 آبان ماه سال 86 پیوند آسمونی بستیم و 21 مرداد سال 87 با هم همخونه شدیم و خاطراتمون رو با هم اینجا ثبت می کنیم به یادگار برای عزیزانمون انشاالله که لایق تربیت فرزندانی علوی و مهدوی باشیم. روز نهم فروردین ماه 93خدای مهربون ما رو لایق پدر و مادر شدن کرد. فرشته کوچولوی ما فاطمه سما امانت بزرگ خداوند رحمان به ماست.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers


線香花火ブログパーツ

[PR] 面白タイピングに挑戦!

Lilypie - Personal pictureLilypie Maternity tickers
  • بک لینک | قالب وبلاگ