خاطرات آهو

روز دوم:

صبح بعد از صبحانه همگی رفتیم پیش مامان بابای ابوالفضلی و خدا ان شاا... نگهدارش باشه و مامان بزرگی یه کم حواسپرتی داره. البته قدیما رو خیلی خوب یادشه. راستی ما بهش میگیم علینقی ننه و سید هم هست و جد بزرگوارش هم آقای امام حسین (ع) که پدر و مادر و نفسم فدای او باد.

بعد تو حیاط بابابزرگی گشتیم و از انگورهای درخت ها و انجیر خوردیم. تازه برای آهو هم انجیر برداشتیمنیشخندو بعد راهی آهو شدیم و رفتیم خونه عمو جونی که همه بهش میگن محسن شاه و بچه هاش هم سه تا دخترند و همگی خیلی باهاشون جوریم و ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و بعد هم بعد از ظهر رفتیم دنبال داداش داداشی که با اتوبوس اومده بودو زهرا خانم خوشگله با باجونیش با ما آمدند دنبال پسرعمویی و عصر هم  همگی تا سر باغ ما پیاده رفتیم و اونجا تازه از باغ خیار چنبر هم چیدیمخوشمزه

شب هم با دختر عموها دسته جمعی کلی بازی کردیم و به حرف های دادشی کلی خندیدیمچشمک و خیلی خوش گذشت.یک دونقطه، دونقطه و اسم کشور و از این جور بازیها کردیم و گروه ابوالفضلی و پسرعموها بازنده شدند.تشویقالبته به لطف زحمات داداشی.

روز سوم:

صبح که خیلی معمولی بود و از سرکارم هم پشت سرهم زنگ می زدند و حسابی منو کلافه کلافهکرده بودند تازه بابت اینکه کارا خراب نشه کلی استرس داشتم.استرس

عصر رفتیم سرمزار و برای اهل قبور فاتحه خوندیم و بعد با دایی اینا و مامان اینا و عمویی رفتیم امامزاده سیاوشان و زیارت کردیم. بعد باباحاجی و مادر و دایی و زندایی و خاله ابوالفضلی رو هم اونجا دیدیم و سرخاک باباامیر هم رفتیم و به هممون خیلی خوش گذشت.زبانتازه برای شما هم یه جفت کفش کوچیک سفالی ابوالفضلی سوغاتی خرید . الهی مادر قربونت بره.سبز

شب هم بعد از مهمونی خونه اون یکی عموجونی دوباره خونه عموشاه با بچه ها کلی بازی کردیم و خیلی حال داد.

روز چهارم:

صبح با اصرار بنده برای موندن بالاخره موافقت شد که تا عصر آهو بمونیم و ظهر امامزاده بالا برای آش رته نذری دعوت داشتیم و کل اهالی آهو اونجا بوندن و خیلی شلوغ بود و دیداری از آشنایان دور و نزدیک کیدیم و به من که خیلی خوش گذشت و آششون هم حرف نداشتتتتتتتتتت.

بعد از ظهر بعد از الاغ سواری داداشی راهی تهران شدیم و بین راه و مامان و بابای ابوالفضلی بهمون انگور و انجیر برای ما و عموها و عمه جونی دادند و ساعت 7 بود و رسیدیم خونه و من مشغول جمع و جور کردن وسایل و شست و شو و آشپزی شدم و ابوالفضلی هم رفت فوتبال. باباییت ورزشکاریه که نگوشیطان

بای بای

/ 1 نظر / 7 بازدید
samane mahdavi

سلام، وبلاگ قشنگی دارید ! مطالبتون رو نگاه کردم ، جالب و مفید بود ، البته جا داره که بهتر بشه . اگه دوست داشتی یه سر به سایت ما بزن خوشحال میشیم اگر برات مفید واقع باشه !! موفق باشی [گل]