اردیبهشت در بهشت

سلام بر دلبرک ناز مامان

نمی دونم الان در چه حالی و چقدر به من و بابایی نزدیک شدی یا اینکه هنوز دوری ولی بدون عاشقانه دوستت دارم و برامون عزیزترینی.

این روزها در کنار علی اکبر جونم حسابی خوش می گذره و عصر ها که از سرکار تعطیل میشم مشتاق دیدنشم و دلم براش یه ذره شده.

divider-188.gif

عمه جون آمنه روز چهارشنبه اثاث کشی کردند و رفتند خونه جدید که خیلی نقلی و بامزه هست و یه خونه دربست و حیاط کوچولویی هم داره و خیلی باصفا و من از مدلش خوشم اومد و از ته دل دعا کردم که انشاالله زود زود خونه بخرند و از مستاجری خلاص بشوند.

divider-177.gif

پنجشنبه ظهر که از سرکار اومدیم رفتیم دنبال بابابزرگ و بابا حاجی و راهی دهات شدیم. توی ماشین من کتاب کمی دیرتر رو که خیلی وقت پیش خریده بودم و هنوز نخونه بودم رو خوندم و بسیار بسیار عالی بود و بسی لذت بردم از خوندش و افسوس از اینکه چقدر از امام زمان (عج) دوریم.

بین راه به پیشنهاد باباحاجی کنار یکی از رستوران های بین راهی برای استراحت توقف کردیم و باباحاجی بهم گفت بیا بریم قهوه خونه یه چای بخوریم و بکار بردن اصطلاح قهوه خونه برام خیلی جالب بود.

بابابزرگ رو مزرعه نو پیاده کردیم . بابا جون می خواست به درخت ها و جوجه هاشون o_chick36.gifسربزنه و بعد هم رفتیم دستجرده و با بابا حاجی رفتیم خونه عموعباس و عمو عباس به باباحاجی می گفت داشی و عبارت قشنگی بود و با مهربونی خاصی هم همراه بود و به دل می نشست.

смайликсмайликсмайликсмайликсмайлик

و سرانجام رفتیم آهو و اول از همه هم رفتیم سراغ زمین خودمون و بابا و پسر دایی محمد، آقا کمال هم اونجا بودند و دیوارهای خونه تموم شده بود و بابا هم داشت نقشه تیغه های داخلی رو می کشید . هوا هم بسیار بسیار سرد بود و انگار نه انگار که اردیبهشته.

درخت هامون هم پر از شکوفه بودند و دیدن درخت هایی که خودمون کاشتیم برامون لذت بخش بود.

شب هم رفتیم خونه محمد دایی و همیشه کنار زهرا جونی با محبت های بچگانه مادرانه اش بهمون خوش می گذره. عمو محسن اینا هم اونجا بودند و بعد از شام یک دفعه حالم به شدت بد شد و دل درد و دل درد و دل درد 

شبونه با زنعمو زیبای عزیز و وحیده جون رفتیم بیمارستان و خدا رو شکر مشکل حادی نبود و معده دردی که مدت ها بود دست از سرم برداشته بود دوباره برگشته و این بار با شدت بیشتر. دکتر یه سری قرص داد medz.gifو راهی خونه عمومحسن شدیم.

باباجونم خیلی نگرانم شده بود و بعد که برگشتیم من رو در آغوشش گرفت و بوسم کرد و کلی از بابت اینکه سلامتم خدا رو شکر کرد و منم قند تو دلم آب می کردند و از این همه مهربونی و دل نازکی بابا مشعوف بودم.

جمعه صبح خدا رو شکر حالم خوب بود و بعد از صرف پنیر و کره محلی آهو که حرف نداره با زنعمو و بچه ها رفتیم قراجه برای چیدن سبزی صحرایی بین راه دخترعمو معصومه ام و فرشته هم بهمون ملحق شدند و کلی سبزی چیدیم. من دنبال گندینه (نوعی سبزی محلی که به خاطر بوش به این نام معروفه) بودم و مامانم این سبزی رو خیلی دوست داره و باهاش نون و کوکو درست می کنه و طعمش عالیه.

سبزی های دیگه ای  مثل غازی یاقی، چربک، کدوک و ... رو هم چیدیم برای آش و قرمه سبزی و سبزی پلو .من البته اگه تنهایی دوباره برم بسختی بتونم از بین اون همه علف شناساییشون کنم.Painter

دیدن برگ های سبز تازه جوونه زده و درخت های پرشکوفه Photographerکلی حالم رو خوب کرد و توی دشت ها پر بود از گل های زرد و بنفش که خیلی صحنه های چشم نوازی بود و به من خوش گذشت و جای مامان گلم و آبجی جونم خالی بود.

خلاصه حسابی به من خوش گذشت ولی بیچاره ابوالفضلی هنوزم با ویروس لعنتی سرماخوردگی درگیره و به اندازه من بهش خوش نگذشت.

خدا رو شکر که امسال خودمون ماشین داریم و می تونیم برویم مسافرت جای جینگولکم هم خالی بود اگه پیش مامان بودی توی اون هوا حسابی تفریح می کردی بدو بیا که مشتاقانه منتظرتیم.

/ 1 نظر / 13 بازدید
مامان علی خوشتیپ

در کنار نام پاک فاطمه جانماز عشق را وامیکنم دست حاجت را به عشق فاطمه رو به سوی نور بالا میکنم با قسم بر آبروی حضرتش آرزویت را تمنا میکنم روزت مبارک عزیزم [قلب][ماچ][گل]